تبلیغات

دانلود کتاب آموزش فوکوس، نورسنجی، هیستوگرام و شارپنس در دوربین های دیجیتال نیکون

جزئیات این بخش

تعداد مطالب: 11
تعداد صفحات: 1

جذابترین های این بخش

آیا میدانستید؟

خدمات

گزارشات

سیستم عامل: Unknown OS Platform
مرورگر شما: Unknown Browser
کشور شما: United States
موقعیت شما: 34.203.28.212

بازدید دیروز: 0
بازدید کننده دیروز: 0
بازدید امروز: 83
بازدید کننده امروز: 42
بازدید کل تا به امروز: 2928670

GPS آنلاین

مسیر یاب آنلاین آسان

تبلیغات

دانلود دفترچه راهنمای مدار سیم کشی برق موتورسیکلت

تبلیغات

دانلود دفترچه راهنمای سرویس و نگهداری موتورسیکلت آپاچی 180 و آپاچی 160

تبلیغات

دانلود دفترچه راهنمای سرویس و نگهداری موتورسیکلت تریل سوزوکی

تبلیغات

تبلیغات

دانلود دفترچه راهنمای سرویس و نگهداری موتورسیکلت هندا

تاجر ثروتمندی و چهار همسر

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت . همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد . بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.


حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....


چقدر سخته

چقدر سخته

تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیـد و بـجاش یه زخــم همیشگـی رو قلبت هدیه داد

زول بزنـی و بجای اینکه لبریز کینه و نفـرت شـی حس کنی که هنوز هم دوسش داری . . .


این را آبشار به من آموخت!

در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود.
این را آبشار به من آموخت!


7 نکته خطر ناک از بزرگ مرد سرزمین هندوستان

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.


ملانصرالدین و ازدواج

روزی دوستی از ملا نصرالدین پرسید :

ملا تا به حال بفکر ازدواج افتاده ای؟

ملا در جوابش گفت : بله زمانی که جوان بودم بفکر ازدواج افتادم

 دوستش پرسید : خب چی شد؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم ، که بسیار زیبا بود ، ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیز هوش و دانا ، ولی من ، او را هم نخواستم ، چون....


عشق و مرگ

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


داستان زیبا و عاشقانه ی دختر فداکار

همسرم با صدای بلندی گفت:  تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟  میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.  اشک در چشمهایش پر شده بود… ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی..................


معنی عشق؟

دختر بچه ای از برادرش پرسید:

معنی عشق چیست ؟؟

برادرش جواب داد :

عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،

از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم

 


نصیحتی چند......

از سه نفر هرگز متنفر نباش: فروردینی‌ها، مهری‌ها و اسفندی‌ها؛ چـون بهتـرین هستند!

سه نفر را هرگز مرنجان: اردیبهشتی‌ها، تیری‌ها و دی‌ای‌ها؛ چـون صادق هستند!

سه نفر را هیچ‌ وقت مگذار از زندگی‌ات بیرون بروند: شهریوری‌ها، آذری‌‌ها و آبانی‌ها؛ چـون به درد‌دلت گوش می‌دهند!

و باز هم سه نفر را هرگز از دست مده: مردادی‌ها، خردادی‌ها و بهمنی‌ها؛ چـون دوست ِ واقعی هستند

ارسال شده توسط بازدید کننده: Mr Kaveh


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت...